تبليغاتX
ناگهان چقدر زود دير مي شود !

خوب  بالاخره امروز فرصتی دست داد تا به اتفاق خانواده

به نمایشگاه کتاب بریم.نوه کوچولو هم بود.هنوز هیچی نشده اون

هم کتابخون شده!!!تازه برنامه خاله شادونه را هم خیلی دوست داره

کارتونها را هم که نگو مخصوصا موسیقیهای زیبایشان براش خیلی

سر گرم کننده هست.خوب دیگه مامانش می خواد کتابخون تربیتش کنه!

بله عرض می کردم صبح بدو بدو بلند شدم چند تا ساندویچ خوشمزه با

مخلفات درست کردم تا ما هم مثل بقیه هم سیاحت کنیم هم دنبال

کتابهایی که دوست داریم بگردیم هم اینکه بالاخره غذای سالمی هم

میل کنیم.

عرض می کردم که وقتی رسیدیم به محل در بدر به دنبال جای پارک گشتیم

که موجود نبود.تصمیم گرفتیم که از پارکینگ نمایشگاه استفاده کنیم که البته

شانس با ما یار بود و یک جای خالی داشت که نصیب ما شد.

خلاصه کنم که امروز به قدری در محل نمایشگاه ازدحام بود که زیاد در اونجا

نماندیم و چند تا کتاب متفرقه خریدیم.ناهارهم در سایه شبستان خوردیم

و برگشتیم اما نکاتی که به نظرم آمد خدمتتون عرض می کنم.

البته قبل از اون بگم نمایشگاه خیلی از منزل دور نیست و من سر فرصت

فردا برای خرید کتابهای منظور نظرم به آنجا خواهم رفت.

و اما از این دست نمایشگاهها سالی یکی دو بار باید برگزار بشه تا شاهد

چنین ازدحامی نباشیم.و دیگر این که حد اقل در فضای خارج از غرفه ها نیمکتهایی

تعبیه می کردند تا جماعت به جای نشستن روی زمین و روی مقوا و روزنامه و لبه

چرخ دستی های حمل بار از آنها استفاده می کردند.و نکته آزار دهنده دیگر تداخل

 صدا هایی بود که از بلندگو ها پخش می شد و بسیار آزار دهنده بود.ازبلند گویی

 برای قلم چی تبلیغ می کردند و از بلند گویی دیگر آقای ایکس را پیج می کردند و..!!

به هر حال امروز هم روزی بود به یاد ماندنی به خصوص که نوه عزیزم هم با ما بود!

 

نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388  توسط فرهمند پور   | 


Blog Skin
داغ کن - کلوب دات کام Google PageRank Checker <